
فراتر از گنبد طلا: چگونه سفرم به مشهد با روایتهای انسانی دگرگون شد
مشهد. برای من، مثل بسیاری دیگر، این نام همیشه یک تصویر واحد را در ذهن تداعی میکرد: گنبدی طلایی، صحنهای شلوغ، زمزمهی دعا و حس معنویتی که در فضا موج میزند. سفرهای قبلی من به این شهر، همگی در یک چارچوب مشخص خلاصه میشدند: زیارت، خرید سوغاتی در بازار رضا و بازگشت. سفرهایی سرشار از حس خوب، اما قابل پیشبینی. این بار اما، مشهد تصمیم گرفت روی دیگری از خودش را به من نشان دهد؛ رویی که نه در کاشیکاریهای فیروزهای، بلکه در چشمهای مردمانش حک شده بود.
این سفر قرار بود مثل همیشه باشد، اما یک اتفاق ساده، مسیر آن را برای همیشه تغییر داد. همه چیز از یک پرسش ساده در صحن انقلاب شروع شد.
عطرفروش نابینا و بوی بهشت
بعد از زیارت، در گوشهای از صحن نشسته بودم و به رفتوآمد زائران نگاه میکردم. مردی مسن و نابینا، با جعبهای چوبی کوچک در دست، آرامآرام از کنارم گذشت. بوی عطری ملایم و خاص در فضا پیچید. بیاختیار صدایش زدم: “پدر جان، عجب بوی خوبی!”
مرد ایستاد، سرش را به سمت صدای من چرخاند و لبخندی زد که تمام چینهای صورتش را به رقص درآورد. کنارم نشست و جعبهاش را باز کرد. “این بوی بهشت است پسرجان. بوی گل محمدی که همسرم هر سال از باغچهمان در طرقبه گلاب میگیرد و با هم عطرش را درست میکنیم.”
اسمش آقا رضا بود. هفتاد سال داشت و بیش از چهل سال بود که بیناییاش را از دست داده بود. هر روز، همسرش او را تا ورودی حرم میآورد و او با جعبهی عطرهایش، خودش را به صحن میرساند. او عطر نمیفروخت؛ او داستان میفروخت. برای هر شیشهی کوچک، روایتی داشت: “این یکی عطر یاس است، بوی اولین روزی را میدهد که حاجخانم را دیدم.” یا “این عطر بهارنارنج است، برای وقتهایی که دلت میگیرد.”
نیم ساعت کنار آقا رضا نشستم. او از مشهد قدیم گفت، از روزهایی که اطراف حرم اینقدر شلوغ نبود و میشد صدای پرندهها را شنید. از عشقش به همسرش گفت که چشمان او در این دنیا شده بود. وقتی یک شیشه عطر محمدی از او خریدم، فقط یک کالا تحویل نگرفتم؛ من بخشی از داستان عشق و استقامت او را با خود همراه کردم. آن روز، برای اولین بار فهمیدم که روح واقعی مشهد، فقط در زیر گنبد طلا نیست، بلکه در دستهای پینهبستهی مردی جریان دارد که بوی بهشت را به زائران هدیه میدهد. زیارت من از همان لحظه آغاز شده بود.
کافهچی جوان و رویای یک فنجان قهوه
تحت تأثیر دیدار با آقا رضا، تصمیم گرفتم از دیوارهای حرم خارج شوم و در کوچهپسکوچههای اطراف قدم بزنم. دیگر به دنبال مغازههای تسبیح و زعفران نبودم؛ به دنبال داستانها میگشتم. در یکی از خیابانهای فرعی که به بازار سرشور منتهی میشد، یک کافهی کوچک و مدرن توجهم را جلب کرد. وجود چنین کافهای در آن بافت سنتی، کنجکاوم کرد.
وارد شدم. پسری جوان با موهای فرفری و لبخندی گرم پشت دستگاه اسپرسو ایستاده بود. نامش سهیل بود، دانشجوی هنر از نیشابور که با تمام پساندازش این کافهی کوچک را راه انداخته بود. وقتی پرسیدم چرا اینجا، در قلب بافت سنتی، یک کافهی مدرن زده، جوابی داد که نگاهم را به شهر عوض کرد.
“مردم فکر میکنند مشهد فقط شهر زائرها و مسافرهاست. اما اینجا میلیونها جوان هم زندگی میکنند. جوانهایی که رؤیا دارند، کتاب میخوانند، فیلم میبینند و دلشان یک گوشهی دنج برای یک فنجان قهوهی خوب میخواهد. من میخواستم پلی باشم بین دو نسل، بین سنت و مدرنیته. میخواستم بگویم مشهد فقط گذشته نیست، آینده هم هست. زائری که از حرم بیرون میآید و خسته است، میتواند اینجا بنشیند و در کنار یک جوان مشهدی قهوه بنوشد. این تعامل، زیباترین بخش کار من است.”
آن روز، ساعتها در کافهی سهیل نشستم. با دوستانش که به او سر میزدند گپ زدم. از دغدغههایشان، از موسیقی که گوش میدادند و از آیندهای که برای شهرشان تصور میکردند، شنیدم. آنها به من مشهدی را نشان دادند که زنده بود، نفس میکشید و رو به جلو حرکت میکرد. مشهدی که در کنار حفظ هویت معنویاش، تشنهی فرهنگ و هنر و ارتباط بود. قهوهای که در کافهی سهیل نوشیدم، طعم امید میداد.
راننده تاکسی و لهجهای که یک شهر را در خود جا داده بود
برای رفتن به آرامگاه فردوسی، یک تاکسی اینترنتی گرفتم. راننده، مردی میانسال با لهجهی غلیظ و شیرین مشهدی بود. همین که فهمید مسافر هستم و تنها سفر میکنم، سر صحبت را باز کرد. “خب بِرار، خوش آمدی به شهرمان. فقط حرم رفتی یا جای دیگری هم دیدی؟”
این سوال، شروع یک تور مجازی یک ساعته در تاریخ و فرهنگ مشهد بود. او فقط یک راننده نبود؛ یک راوی بود. با همان لهجهی دلنشین، برایم از تاریخچهی محلهها گفت. از نوغان و سناباد گفت و اینکه چرا نامشان این است. از غذاهای اصیل مشهدی مثل شله و دیگچه گفت و تاکید کرد که شلهی واقعی را باید در مراسم نذری خورد، نه در رستوران.
وقتی از کنار یک پارک گذشتیم، با هیجان تعریف کرد که در جوانی پاتوقش با دوستانش آنجا بوده. با حسرت از سینماهای قدیمی مشهد یاد کرد که امروز جایشان را به پاساژها دادهاند. او با کلماتش، شهری نامرئی را برایم ترسیم کرد؛ شهری ساخته شده از خاطرات، نوستالژیها و دلبستگیهای یک شهروند اصیل.
وقتی به مقصد رسیدیم، کرایه را که حساب کردم، گفت: “این راهنماییها مهمان ما بودی بِرار. دفعه بعد که آمدی، شهر را با چشم دیگری ببین.” از ماشین که پیاده شدم، حس میکردم دیگر یک غریبه نیستم. آن لهجهی شیرین، حس تعلق خاطری عجیب در من ایجاد کرده بود. آن رانندهی تاکسی به من آموخت که برای شناخت یک شهر، گاهی باید به داستانهای مردمش گوش کنی، نه فقط به راهنمایان تور.
زیارت واقعی، درک انسان است
این سفر به پایان رسید، اما من با درکی کاملاً جدید از مشهد بازگشتم. من هنوز هم عاشق گنبد طلا و حس آرامش حرم هستم، اما حالا میدانم که این شهر، بسیار بزرگتر از دیوارهای یک مکان مقدس است.
روح واقعی مشهد در ترکیبی از روایتها نهفته است:
در دستان عطرفروش نابینایی که عشق را در شیشههای کوچک میفروشد.
در رویای کافهچی جوانی که برای آیندهی شهرش قهوه دم میکند.
در لهجهی رانندهی تاکسی که تاریخ یک شهر را در خاطراتش زنده نگه داشته است.
زیارت واقعی من در این سفر، نه طواف ضریح، بلکه گردش در دنیای این انسانها بود. درک کردم که معنویت، فقط در دعا و نیایش خلاصه نمیشود؛ معنویت در گوش دادن به قصهی یک انسان دیگر، در لبخند زدن به یک غریبه و در دیدن زیباییهای پنهان در زندگی روزمره نیز جاری است.
این بار، من از مشهد نه با کیسههای زعفران و نبات، که با کولهباری از داستان و نگاهی نو بازگشتم. و این، گرانبهاترین سوغاتی بود که این شهر میتوانست به من هدیه دهد. مشهد برای من، دیگر فقط یک مقصد زیارتی نیست؛ شهری است پر از انسانهایی که هر کدامشان یک کتاب ناگشودهاند.









